گزارش
گفتگو
یادداشت و مقاله
  • آرشیو اخبار

  • ۱۳۹۳/۰۷/۷ - ۱۸:۵۲


    شهادت آرزوی تمام رزمندگان است

    نگاه آبیک: ایرج آموخت متولد بیست و هشتم شهریور ماه سال ۱۳۴۷، است وی در شهر تهران به دنیا آمد. پدرش امیدعلی ( شهادت ۱۳۶۴) و مادرش شاه‌صنم نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم بهمن ۱۳۶۴، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به قلب، […]

    Print Friendly

    نگاه آبیک: ایرج آموخت متولد بیست و هشتم شهریور ماه سال ۱۳۴۷، است وی در شهر تهران به دنیا آمد. پدرش امیدعلی ( شهادت ۱۳۶۴) و مادرش شاه‌صنم نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم بهمن ۱۳۶۴، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به قلب، شهید شد. مدفن او در گلزار شهدای شهر آبیک قرار دارد.

     شهید ایرج آموخت

    محل تولد                شمیرانات                تاریخ تولد              ۱۳۴۷/۰۶/۲۸

    محل شهادت          فاو           تاریخ شهادت         ۱۳۶۴/۱۱/۲۵

    استان محل شهادت               بصره       شهر محل شهادت  فاو

    وضعیت تاهل          مجرد       درجه نظامی

    تحصیلات                اول راهنمائی          رشته       –

    عملیات                   سال تفحص

    محل کار                  بنیاد تحت پوشش

    مزار شهید              قزوین – آبیک

    وصایا

    همیشه گوش به فرمان رهبر باشید.

    بسم الله الرحمن الرحیم

    درود بر رهبر کبیر اسلام امام خمینی اسلام در همه جای دنیا و در همه‌ی کشورها پیاده کنید و بیرق اسلام را به اهتزاز درآورید.

    امام خمینی ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً کانهم بنیان مرصوص (صف/۴) سرانجام ما به مرگ منتهی می‌شود و این بدنها از بین خواهد رفت؛ پس کشته شدن مرد به شمشیر در راه خدا گرامی‌تر و برتر است .

    شهادت ای آغوش پر مهر خدایی، ای تو ای ناله‌های دردمند شیعه ،تو را دیدم و تو را می‌شناسم، تو را در محراب کوفه دیدم که مظلومیتت را نثار قدم علی (ع) کردی، تو را در قتلگاه دیدم که پیکر پاره پاره‌ی فرزند زهرا (س) را به آغوش کشیدی و تو را در فیضیه و میدان شهدا دیدم که سراسیمه به یاری اسلام آمده بودی، تو را در قتلگاه ۷۲ تن کربلای ایران دیدم که با بیرق‌های پاره پاره سوخته شده به جنگ کفر و نفاق رفتی، تو را بر بالین سر شهید مظلوم بهشتی دیدم که بر مظلومیتش خون گریستی، تو را در جبهه‌های نبرد خیابانها، کوچه‌ها در وجب به وجب خاک میهن اسلامی دیدم وهرگز فراموشت نخواهم کرد؛

    بار خدایا! این قطره خون ناچیز و ناقابل مرا در راه گسترش اسلام از من حقیر بپذیر و اگر جان ما این ارزش را دارد که برای اسلام فدا شود و انقلاب به پیش رود پس صدها بار به ما جان بده تا مبارزه کنیم و شهید شویم، بار خدایا! اگر با ریختن خون ما اسلام و انقلاب به پیش خواهد رفت پس ای گلوله‌ها ببارید به سینه‌های ما، بار خدایا، پروردگارا! اینک تو را شاهد می‌گیرم که آگاهانه به مشهد خویش می‌روم. و اینک سخنی چند با پدر و مادرم. شما ای عزیزانم! بعد از شهادتم لباس عزا بر تن نکنید و در مجلسم عزاداری آن چنانی نکنید که مردم خیال بکنند که مرده‌ام، نه ؛در مجلسم شاد باشید و بگویید او زنده است، چون که شهید قلب تاریخ است اگر جسم و جان من پیش شما نیست روحم در نظرتان است بعد از شهادتم لباس سیاه بر تن نکنید من به معشوقم رسیده‌ام عشقم الله است و من بنده او هستم و حجله‌ی عزای من حجله‌ی دامادی من است.

    آموخت

    شما پدر عزیزم! در دوران کودکی و جوانیم برایم زحمت زیادی کشیدی و من لیاقت جبران آن را نداشتم امیدوارم که مرا ببخشید و بعد از شهادتم مرا دعا کنید که خداوند من حقیر را به درگاه هستی بپذیرد. و تو ای مادر عزیزم! بعد از شهادتم هیچ افسوس مخور و چون کوه محکم و استوار باش و در شهادتم قطره‌ای اشک مریز هر چند می‌دانم که داغ فرزند بسیار بزرگ است ولی این را بدانید که من با شهادت ازدواج کرده‌ام، لباس دامادی من همان لباس آغشته به خون من است و حجله‌ی عزای من حجله‌ی دامادی من است پس شاد باشید.

    وصیت دیگر من این است که همیشه گوش به فرمان رهبر باشید و از امام خمینی در هر موقعیت دفاع و حمایت کنید و همواره راه شهیدان را ادامه دهید و همیشه این دعا را بکنید: خدایا، خدایا! تا انقلاب مهدی( عج ) خمینی را نگهدار از عمر ما بکاه بر عمر رهبر افزا و اینکه همیشه با مستمندان باشید، قرآن می‌فرماید: هر مسلمانی که شب را به روز آورد و فکر برادر مسلمان خود نباشد، مسلمان نیست و من امیدوارم که شما به این آیه عمل کنید. ان شاء الله و مادر عزیزم! وصیت آخر من این است که سلام مرا به تمام دوستان و آشنایان برسان و به آنها بگویید که مرا حلال کنند؛ چون ممکن است که ما دیگر برنگردیم اگر برنگشتیم من را حلال کنید و اگر من شهید شدم قطره‌ای برای من اشک نریزید و همچون زینب (س) استوار باشید.

    مادر جان! اگر من شهید شدم خواهشی که دارم برایم گریه نکنید و به خواهرانم بگویید خواهرانی که دل‌شان به برادرشان می‌سوزد و می‌نالند من شهید شدم گریه نکنند و اگر من شهید شدم نوار شبهای جمعه بی‌کفن را در سر مزار من بگذارید تا بخواند.

    مادر جان! اگر من شهید شدم یک پرچم سبزی بالای درمان بگذار. به مادران عزیز! جلوی فرزندان‌تان را نگیرید بگذارید بروند جبهه تا کار صدام و نوکرانش را تمام کنند، پدر و مادر یادتان نرود بچه‌هایتان را بفرستید به جبهه.

    برادر ایرج آموخت لاله‌ها،

    لاله‌ها نشکفته پژمرد عزیزم نیامد جبهه شهید شد/

    لاله‌لر،لاله‌لر سارالدی مولدی قارداشم گلمدی جبهه ده قالدی کجا بودی ای مادر به آن لحظه، لحظه‌هایی که ترکش خمپاره بر جگرم اصابت کرد. کجا بودی آن لحظه، لحظه‌هایی که جان دادم، کجا بودی که خیره شده بود نگاهم ای مادر گل عمرم ز کجا آمده‌ای/

    سرخ چون لاله چرا آمده‌ای/ مگر از کربلا آمده‌ای/

    ای فداکار سعیدم پسرم، ای شهید پسرم/نام تو گشته مرا ورد زبان/

    مانده مادر به وصالت نگران/دل بریدی زمن ای تازه جوان/

    من دل از تو نبریدم پسرم، ای شهید پسرم/شده جانت متلاشی بدنت/

    من فدای بدن بی‌کفنت/لاله‌گون گشته چرا پیرهنت/

    این چه کاریست که کردی پسرم/مرغ و روحم به سوی لانه بیا/

    پر بزن جانب کاشانه بیا/ بیا دل از من بنما خانه بیا/

    بی‌کس و زار و وحیدم پسرم/ آرزو داشتم ای نوگل من/

    رخت دامادی بپوشی نه کفن/ ناگهان نعش تو آمد به وطن/

    پی تابوت دویدم پسرم، ای شهید پسرم/ تو بلی عاشق الله شدی/

    عاشق شاهد و آگاه شدی/ عاقبت کشته در این راه شدی/

    ای تو جانباز رشید پسرم، ای شهید پسرم/ بی‌تو تاریک بود منزل من/

    که تویی روشنی محفل من/ در غمت سوخت عزیزم دل من/

    بار اندوه کشیدم پسرم، ای شهید پسرم/ پس مبارک که بود جامعه تو/

    من پیام تو شنیدم پسرم.

    پسر شهید شما

    ایرج آموخت

    ۱۸/۱۱/۱۳۶۴

    خاطرات

    نگذارید گل ها خشک شوند.

    همسر و مادر شهید: آخرین باری که همسر و فرزندم به مرخصی آمدند، شبی همسرم هیأت قرآن شهر را دعوت کرد منزل و پس از پذیرایی به آن‌ها گفت: «این آخرین دیدار ماست و من می‌دانم که به همراه پسرم «ایرج» از بین شما خواهیم رفت.» فردای آن شب، آن‌ها هر دو عازم جبهه شدند و چند ماهی هم هیچ خبری از آن‌ها نداشتیم. حتی نامه‌ای هم برای‌مان نمی‌فرستادند، طوری که کم‌کم نگران شدیم.

    من که از بقیه‌ی افراد خانواده نگران‌تر بودم، یک شب در خواب دیدم که در به صدا در آمد. سراسیمه خود را پشت در رساندم. وقتی در را باز کردم، همسرم «امیدعلی» را دیدم، در حالی که دسته گلی در دست داشت.

    آن را به من داد و گفت: «این‌ها را ببر آب بده تا خشک نشوند.» بعد خداحافظی کرد و رفت. من در حالی که نگران و دست‌پاچه بودم، گفتم: «کجا می‌روی؟» گفت: «ایرجم دارد به شهادت می‌رسد؛ می‌روم به او کمک کنم.»

    هراسان از خواب بیدار شدم و بسیار گریه کردم. بعد از گریه، کمی آرام شدم. دوباره خوابم برد و بار دیگر «امید» را در خواب دیدم. این بار لباس‌های بسیجی‌اش را از من می‌خواست؛ در حالی که لباس‌هایی که به تن داشت، پاره پاره شده بود. من هر چه از احوال «ایرج» می‌پرسیدم، او فقط می‌گفت: «ایرج» دارد شهید می‌شود!» این بار هم از من خداحافظی کرد و رفت.

    به دنبال او، تا چند خیابان آن طرف‌تر دویدم؛ اما دو تا خانم محجبه، راه مرا سد کرده و گفتند: «تو هرگز به آن‌ها نخواهی رسید؛ برگرد و برو!» باز هم در حالی که کاملاً مضطرب و نگران بودم، از خواب پریدم.  صبح بود و در سطح شهر «آبیک» ولوله‌ای به پا شده بود. همه‌ی اهل شهر به گرد خانه‌ی ما جمع شده بودند، تا خبر شهادت همسر و فرزندم را به ما بدهند.

    انتهای پیام/

    Print Friendly

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


    × 7 = چهل دو