گزارش
گفتگو
یادداشت و مقاله
  • آرشیو اخبار

  • ۱۳۹۳/۰۷/۵ - ۱۹:۳۲


    یادگار بی نام ۸ سال دفاع مقدس مصیب،خستگی را خسته کرد

    نگاه آبیک: حسن شکیب زاده مصیب مرادی، یکی از همین یادگاران بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس بود که نه تنها ما، بلکه خانواده اش هم که از همه به او نزدیک تر بودند او را نشناخته بودند. به گزارش خبرنگار نگاه آبیک، در ادامه آشنایی با شهدای شهرستان در شهر خاکعلی امروز به […]

    Print Friendly

    نگاه آبیک: حسن شکیب زاده مصیب مرادی، یکی از همین یادگاران بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس بود که نه تنها ما، بلکه خانواده اش هم که از همه به او نزدیک تر بودند او را نشناخته بودند.

    8445

    به گزارش خبرنگار نگاه آبیک، در ادامه آشنایی با شهدای شهرستان در شهر خاکعلی امروز به دیدار همسر مسیب مرادی کشمرزی رفتیم. تا لحظاتی با یاد آن شهید بزرگوار در کنار خانواده اش باشیم.

    8443

    نامش مسیب مرادی کشمرزی بود. وی در دهم فروردین سال ۱۳۲۹، در روستای خاکعلی از توابع شهر آبیک چشم به جهان گشود.

    پدرش علی، کشاورز بود و مادرش فاطمه‌ سلطان نام داشت. تا پایان دوره کاردانی در رشته علوم و فنون نظامی درس خواند. پاسدار بود. ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. بیست‌ وهشتم تیر ۱۳۸۴، در دیواندره هنگام پاکسازی مناطق جنگی بر اثر انفجار مین و اصابت ترکش به کمر و پا، شهید شد. مزار او در زادگاهش واقع است. برادرش حسن نیز به شهادت رسیده است.

    8444

     وقتی به جلوی در همسر این شهید رسیدیم، با دیدن ما اشک در چشمان همسرش حلقه زد و انگار تمامی خاطراتش در لحظه ایی کوتاه از جلوی چشمانش رد شد. در کنارش دختری آرام و متین ایستاده بود وقتی فهمید ما برای دیدار با مادرش و پرسش درباره پدرش آمدیم با خوشحالی دست مرا گرفت و به داخل برد و قاب عکس خودش و پدرش را نشانم داد و گفت: این پدر من است پدر، موقع رفتن مادر را به من سپرده است.

    8436

    نگاه آبیک: کمی درباره همسرتان و بگویید؟

    همسرم مسیب متولد ۱۰ فروردین سال ۱۳۲۹ است. وی در خاکعلی به دنیا آمد و در ۲۰ سالگی با من ازدواج کرد و ما صاحب ۳ فرزند شدیم، یک پسر و ۲ دختر و زندگی بسیار آرامی در کنار هم داشتیم.

    8442

    نگاه آبیک: کمی درباره علایق همسرتان بگویید؟

    همسرم علاقه زیادی به خانواده اش داشت، عاشق بچه بود و با بچه ها مانند آدم بزرگ برخورد می کرد به آن ها احترام زیادی می گذاشت وقتی عصبی یا ناراحت می شد به باغچه می رفت و با گیاهان بازی می کرد و گل می کاشت. علاقه زیادی به قرائت قرآن داشت و در زیر باران بسیار دوست داشت قرآن بخواند.

    8441

    نگاه آبیک: رفتار همسرتان با سایر افراد و دوستانش چطور بود؟

    او بسیار مهربان، با ادب، خوشرو، ومردم دار بود. وقتی برای کسی یا همسایه ایی مشکلی پیش می آمد؛ آرام و قرار نداشت تا مشکل او برطرف می شد، بسیار نیکوکار بود، و به صورت پنهانی به نیازمندان کمک می کرد.

    8440

    خواستم از همسرش بپرسم که چگونه همسرتان به شهادت رسید که پسرش آمد و گفت: می دانی پدرم در آسمان ها کنار خدا است و من هم دوست دارم روزی به دیدار او بروم.

    همسرش گفت:  بیست‌ وهشتم تیر سال ۱۳۸۴ بود، در دیواندره شهری در استان کردستان هنگام پاکسازی مناطق جنگی بر اثر انفجار مین و اصابت ترکش به کمر و پا، شهید شد. مزار او در زادگاهش واقع است. برادرش حسن نیز به شهادت رسیده است. و همسرم نیز آرزویش شهادت در راه رضای خدا بود ودر کنار برادرش حاضر شدن، به آرزوی خود رشید و شربت شهادت را نوشید.

    8439

    از دخترش  پرسیدم برای اینکه پدر از تو راضی باشد باید چکارهایی انجام بدهی؟

    وی گفت: پدرم مادر و خواهرو برادرم را به من سپرده است، من باید مراقب آن ها باشم و نگذارم دوری پدر مادرم را اذیت کند و حرفش را باید گوش بدهم تا مادرم ناراحت نشود و حجابم را باید رعایت کنم و به دوستانم هم بگویم تا حجابشان را رعایت کنند چون پدرم همیشه می گفت: دخترم تو مانند مرواریدی زیبا هستی که باید درون صدفش باشی تا هرکسسی به خود اجازه ندهد از تو سوء استفاده کند. من هم برای خوشحالی اول خدا و بعد پدرم حجابم را رعایت می کنم.

    برای آخرین سوال از همسرش پرسیدم چیزی از همسرت به یادگار مانده است؟

    وی گفت آری یک دفترچه خاطرات

    8438

    و شروع به خواندن قسمتی از آن کرد.

    حسن شکیب زاده: مصیب مرادی، یکی از همین یادگاران بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس بود که نه تنها ما، بلکه خانواده اش هم که از همه به او نزدیک تر بودند او را نشناخته بودند. لابد می گویید، چطور؟ سال ۸۴،مصیب که شهید شد، به دنبال جمع آوری آثار و تصاویر شهید بودیم، خانواده اش گفتند: یک حلقه فیلم به ما داده اند که مربوط میشود به فعالیت های مصیب و راستش اینکه خودمان هم هنوز آن را ندیده ایم.

    فیلم را گرفتم، هندی کم بود، دادم به سی دی تبدیل کردند، گذاشتم توی کامپیوتر و لم دادم که ببینم. موضوع فیلم آخرین روزهای ماموریت مصیب در غرب کشور بود، او را در حال خنثی کردن مین های به جای مانده از زنگارهای دل های سیاهدلانی بود که با تمام توان و امکانات آمده بودند تا نسلی به نام امام خمینی(س) و انقلاب در منطقه پا نگیرد.

    قرار بوده به آخرین روستایی که در دوردست های غرب کشور از نعمت روشنایی ظاهری برخوردار نبودند، برق رسانی کنند، اما وزارت نیرو اعلام کرده بود که به دلیل آلوده بودن مسیر به مین های دشمن، این امکان وجود ندارد، اتفاقا قرعه هم به نام مصیب افتاده است که مین ها را خنثی کند.

    دوربین در حال حرکت است، از نوع کار مصیب فیلم می گیرد که یکی یکی مین ها را پیدا و سپس خنثی می کند، آنگاه همه ی مین های خنثی شده را داخل گودالی می ریزد و سپس انفجار تا هیچ اثر دیگری از مکر حیله گرها و دسیسه ی متجاوزین نماند. در همه ی لحظاتی که فیلمبرداری شده بود، اگر از قبل مصیب را ندیده باشی نمی شناسی اش، کلاه لبه داری به سر گذاشته و لبه اش را هم آنقدر پایین کشیده است که انگار هنوز هم نمی خواهد کسی ببیند و یا بفهمد که او مشغول چه کاری است.

    مین ها منفجر می شوند و مصیب نفسی می کشد و گرد و خاک لباس هایش را می گیرد که برود… فیلمبردار صدایش می کند: حاج آقا خودتان را معرفی کنید و بگویید که چه کار می کردید؟ مصیب سرش را کمی بلند می کند و می گوید: خودتان که دیدید و دوباره به راهش ادامه می دهد. فیلمبردار می پرسد: پیامی، حرفی، کلامی نداری که بگویی؟

    مصیب بر می گردد و می گوید: می شود یک حلقه از این فیلمی که گرفته ای به من بدهی؟ فیلمبردار می گوید: چرا می شود، اما باید کپی کنم و بعدا برایت بفرستم، اما بگو که فیلم را برای چه می خواهی؟ و مصیب می گوید: میخواهم ببرم خانه تا اهل منزل ببینند که من کارم توی جبهه ها چیست و چه می کنم…..؟ …. مصیب این را که گفت اشگ ام را درآورد، به فکر فرو رفتم که چگونه است که رزمنده ای با شهید چمران، یعنی درست روزهای اولیه ی جنگ به جبهه ها رفته است و پس از پایان جنگ نیز کارش خنثی کردن مین های بجا مانده در سراسر خطوط جنگی است، اما احساس می کند که هنوز خانواده اش نمی دانند که او چه کرده و چه می کند؟

    8437

    قطعات ادبی

    با یادگار بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس مصیب،خستگی را خسته کرد! حسن شکیب زاده مصیب مرادی، یکی از همین یادگاران بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس بود که نه تنها ما، بلکه خانواده اش هم که از همه به او نزدیک تر بودند او را نشناخته بودند. لابد می گویید، چطور؟ سال ۸۴،مصیب که شهید شد، به دنبال جمع آوری آثار و تصاویر شهید بودیم، خانواده اش گفتند: یک حلقه فیلم به ما داده اند که مربوط میشود به فعالیت های مصیب و راستش اینکه خودمان هم هنوز آن را ندیده ایم.

    فیلم را گرفتم، هندی کم بود، دادم به سی دی تبدیل کردند، گذاشتم توی کامپیوتر و لم دادم که ببینم. موضوع فیلم آخرین روزهای ماموریت مصیب در غرب کشور بود، او را در حال خنثی کردن مین های به جای مانده از زنگارهای دل های سیاهدلانی بود که با تمام توان و امکانات آمده بودند تا نسلی به نام امام خمینی(س) و انقلاب در منطقه پا نگیرد. قرار بوده به آخرین روستایی که در دوردست های غرب کشور از نعمت روشنایی ظاهری برخوردار نبودند، برق رسانی کنند، اما وزارت نیرو اعلام کرده بود که به دلیل آلوده بودن مسیر به مین های دشمن، این امکان وجود ندارد، اتفاقا قرعه هم به نام مصیب افتاده است که مین ها را خنثی کند.

    دوربین در حال حرکت است، از نوع کار مصیب فیلم می گیرد که یکی یکی مین ها را پیدا و سپس خنثی می کند، آنگاه همه ی مین های خنثی شده را داخل گودالی می ریزد و سپس انفجار تا هیچ اثر دیگری از مکر حیله گرها و دسیسه ی متجاوزین نماند. در همه ی لحظاتی که فیلمبرداری شده بود، اگر از قبل مصیب را ندیده باشی نمی شناسی اش، کلاه لبه داری به سر گذاشته و لبه اش را هم آنقدر پایین کشیده است که انگار هنوز هم نمی خواهد کسی ببیند و یا بفهمد که او مشغول چه کاری است. مین ها منفجر می شوند و مصیب نفسی می کشد و گرد و خاک لباس هایش را می گیرد که برود…

    فیلمبردار صدایش می کند: حاج آقا خودتان را معرفی کنید و بگویید که چه کار می کردید؟ مصیب سرش را کمی بلند می کند و می گوید: خودتان که دیدید و دوباره به راهش ادامه می دهد. فیلمبردار می پرسد: پیامی، حرفی، کلامی نداری که بگویی؟ مصیب بر می گردد و می گوید: می شود یک حلقه از این فیلمی که گرفته ای به من بدهی؟ فیلمبردار می گوید: چرا می شود، اما باید کپی کنم و بعدا برایت بفرستم، اما بگو که فیلم را برای چه می خواهی؟ و مصیب می گوید: میخواهم ببرم خانه تا اهل منزل ببینند که من کارم توی جبهه ها چیست و چه می کنم…..؟

    …. مصیب این را که گفت اشگ ام را درآورد، به فکر فرو رفتم که چگونه است که رزمنده ای با شهید چمران، یعنی درست روزهای اولیه ی جنگ به جبهه ها رفته است و پس از پایان جنگ نیز کارش خنثی کردن مین های بجا مانده در سراسر خطوط جنگی است، اما احساس می کند که هنوز خانواده اش نمی دانند که او چه کرده و چه می کند؟

    3098

    دست نوشته ها

     دستنوشته شهید مسیب مرادی کشمرزی: خدایا! مرا به کاروان شهداء برسان! خداوندا! دوستانم رفتند.

    کاروان خونین حسین رفت …… و همسنگرانم رفتند و من عقب مانده ام. خدایا! دل سوخته ام و تنها تو را دارم. خدایا! آرزوی نهایی ام آنجا است که مرا به کاروان شهداء برسانی که با فرق خونین تو را ملاقات کنم. بارالها ! تو خود میدانی که کورکورانه به این راه نیامده ام و هدفم تنها رضای تو و خدمت به کشور اسلامی و مومنین درگاهت بوده و خواهد بود.

    3100

    من خود عاشقانه به این راه و مکان مقدس جبهه آمده ام و به دنبال شهادت میروم و مرگ را عاشقانه در آغوش میگیرم. خدایا! این فوز عظیم را نصیب این بنده عاصیت بگردان. مرگ، از قفس تن رها شدن و از مهمانخانه به مقصد رسیدن است و هر محبتی که از خلق الله می شود، جلوه ای از محبت خداست.

    Print Friendly

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


    + 9 = یازده